غیبت طولانی

مه 16, 2010

خیلی وقت است که ننوشتم. شاید هفت یا هشت ماه پیش بود.

بهار آمده و درختها جوونه های طرد سبز زده اند. همه جا آرومه. گربه ام خودش رو گلوله کرده و یک جایی همین نزدیکی ها خوابیده است. من هم روزهام به آرومی و یکنواختی میگذره. دچار تنبلی بودم این روزها. همون طوری بیکار و بی پولم ولی سرم خیلی شلوغه و اموراتم میگذره. میدونم که عجیبه ولی این طوری است. سرم رو گرم میکنم زیاد با پروژه های که به نتیجه نمیرسه و هیچ بازدهی نداره. تماس گرفتن با شرکتهایی که من رو نمیخواهند، رفتن به کلاسهایی که نیمکاره ولشون میکنم. سرم گرمه به تمیز کردن خونه، پیاده روی کردن ولی چاق شدن، دیدن دوستان، دیدن فیلم، نگاه کردن اخبار، دنبال کردن وقایع ایران، گریه کردن موقع شنیدن خبر اعدامها و ….

این چندروز تعطیلی رو خونه بودم و همه جا رو تمیز کردم. توی حیاط گل کاشتم. تمام زیرزمین رو جارو کردم و کلی آشغال بیرون ریختم. حس خوبیه این خونه تکونی پیش از تابستون. قراره مامان و بابا و برادرزاده ام بیان پیشم تایک ماه دیگر. امیدوارم که بهمون خوش بگذره بدون جرو بحث های همیشگی . اون جر و بحثهایی که آدم همیشه با پدر و مادرش داره و بعضی وقتها هرچی بخواد ساکت بمونه بازم نمیشه. وقتی آدم یاد اون کتکهای بی دلیل، فریادهای پروحشت و سختگیریهای نفس گیر می افته. چیزهایی که با این چهره های چروک مهربون امروز اصلا جور در نمیاد.

اگه خوش شانس باشم، این تخمکهای که دقیقا ده روز پیش توی شکمم کاشتند بارور میشوند و من تا نه ماه دیگه بچه دار میشم. اگه هم خوش شانس نباش این ها هم مثل اون قبلیها می میرند. شاید هم این خودش عین خوش شانسی این موجودات هرگز زاده نشده است.

عزرائیل

اوت 16, 2009

دیشب برای اولین بار به خوابم آمد و دیدنش چقدر شگفت زده ام کرد. کاملا غیر منتظره بود. در میان جمعی نشسته بودم که ناگهان آمد. زنی بود زیبا و جوان، بلند بالا، خیلی بلند بالا. روسری حریر سفیدی سرش کرده بود که گردی صورتش را قاب گرفته بود. چادر سیاهش روی شانه های افتاده بود. از من پرسید برویم؟ به خودم گفتم مقاومت مفهومی ندارد باید به آن تن داد. دوباره پرسید برویم؟ نورشدیدی  که از سمت چپ روی صورتش افتاده بود تابلوهای رامبراند رو به یاد می آورد. میدانستم که دیگر امکان برگشت نیست. همون موقع از خواب پریدم و از وحشت مرگ لرزیدم.

تا الان هم شگفت زده ام. من نمی دانستم که عزرائیل زنی چنین زیباست.

ایرانی

اوت 15, 2009

ساعت چهار و نیم صبح شنبه است. خیلی وقت است که بیدارم. خوابم نمی برد. مال  چلوکباب دیشب است. من هم که بعد از چندین سال گیاه خواری ، گوشت خیلی برام سنگین است. ما رو باش که فکر کرده بودیم روز شنبه رو کلی میخوابیم.

خیلی وقت است که ننوشته ام. سالهای سال یعنی از اون موقع که نوشتن یاد گرفتم تا همین ده سال پیش بدون نوشتن نمیتونستم زندگی کنم ولی نمیدونم چی شد که دیگه بی خیالش شدم. حالا هم اگه سکوت شب نبود به صرافتش نمی افتادم.

و اما این روزها از وقتی که رفتم ایران و برگشتم، هر لحظه و هر ساعت اخبار ایران رو دنبال میکنم. وقایع اخیر ایران باعث سر بلندی ما شد. دیدن خیل دخترها و پسرهای جوون و شجاعی که به طور خودجوش تصمیم به تغییر گرفتن باعث شد که دنیا به چشم دیگه ای به ما نگاه کنه. همین چند هفته پیش بود که  گذارم به کپنهاگ افتاد. صبح خیلی زود بود. از برلین با اتوبوس به سمت استکهلم راه افتاده بودم. در کپنهاگ پیاده شده بودم و مجبور بودم چندساعتی صبر کنم تا قطار استکهلم رو بگیرم. خیابانهای اطراف ایستگاه قطار پر از زنان خودفروش و مواد فروشان و آدمهای پاتیل و داغون بود. اول زیاد اهمیت ندادم و فکر کردم تا باز شدن ایستگاه همین جا می ایستم.  زنی فاحشه رو دیدم که از فرط بی خودی نتونسته بود شلوارش رو بالا بکشه و شورت پاره پاره و قدیمی اش هم روی رانهای لاغر و کبودش افتاده بود. زنک با همون وضع رقت انگیز تلوتلو خوران جلو میرفت.  من هم چمدان گنده ام رو دنبال خودم کشیدم و بدون اینکه بدونم کجا میرم از اونجا رفتم.  هنوز خیلی دور نشده بودم که دختر دوچرخه سواری رو دیدم که به من نزدیک میشد. زنی بود در سن و سال خودم. حدسم بر این بود که در این صبح زود یک روز تعطیل سر کار میرفت. از همون فاصله دور تونستم عبارت ایرانی رو روی پولورش بخونم. عبارت سفیدی که روی سیاهی لباسش خوب دیده میشد. با خط قشنگی که شاید یاقوت بود. زیرش هم به انگلیسی ایرانین. حضورش در اون صبح زود و در اون مکان عجیب خیلی غریب ولی زیبا بود. پیش خودم گفتم این هم یک دهه پنجاهی دیگر است. که در سالهای انقلاب دامن لباس مادرش رو گرفته است و با او در تظاهراتها همراه شده است. هنوز بچه بوده که جنگ شده است ولی جنگ تا پایان سالهای نوجوانی اش طول کشیده و حتی دامن گیر سالهای جوانی اش هم شده است. همان روزهای بمباران به مدرسه رفته است و ناظم مدرسه شلوارش رو که بالا زده،جوراب سفیدش را دیده و از صف بیرونش کشیده است. در عین حال شاهد اعدام چندتایی پسرعمو و دخترخاله در سالهای شصت بوده است. خدا میدونه چطور بعدها به امید یک زندگی بهتر ایران رو ترک میکنه.اما چندین سال به اینکه خودش رو به غربت عادت بده میگذره، شاید هنوز هم عادت نکرده باشه. حالا بعد از این همه سال، بعد از اون کودکی گم شده، جوانی برباد رفته و بزرگسالی پر از حادثه امیدوار شده. روی پولورش به نشانه همبستگی با هموطناش عبارت ایرانی رو چاپ میکنه و در این صبح خیلی زود تابستونی اون رو میپوشه. دوچرخه اش رو ورمیداره و خیابونهای کپنهاگ رو برای رفتن به سرکار زیرپا میگذاره .

بی نام

مه 22, 2008

الان ساعت هشت و نیم شب است و من دلم میخواهد برم سرم را بگذارم و بمیرم.
هوا روشن است مردی با ساکش از کوچه میگذرد.
نمیدونم کی شادی زندگی ام رو از من گرفت. دوست دارم لذت ببرم از زندگیم و از هرچی که دارم و از هرچی که ندارم. آرزوش رو دارم…ولی دلتنگم. خیلی هم دلتنگم. اکثر اوقات به مرگ فکر میکنم. خیلی وقتها فکر میکنم به یک سنگ بزرگ که به پام میبندم و بعد ژرفای آب و رفتن به عمق و فراموش کردن. وقتی زمستون بود و تاریک به یک گودال فکر میکردم. گودالی که در حیاط خونه کنده بودم. میرفتم و در گودال دراز میکشیدم و بعد به این فکر میکردم که حال کی میخواد روم خاک بریزه. حس دراز کشیدن در گودال آرومم میکرد.
دوست داشتم شادی ام رو پیدا میکردم و یا می مردم.
این تنهایی خسته ام کرده است. و این خستگی خیلی خیلی عمیق است.

بچه های تاج خروسی گلستان در استکهلم

مه 13, 2008

دیروز قرار بود فری رو ببینم. تو کتابخونه منتظرش بودم. برای گذروندن وقت شروع کردم به ورق زدن مجله ای که روی میز بود. این مجله که اسمش آملیا است برای زنهای بالای سی سال منتشر میشه. نوشته ها و عکسهای مجله رو که در مورد مد و روشهای لاغر شدن و دستور غذا و مطالب دیگر از این قبیل بود را تند تند نگاه میکردم (من زن هستم و بالای سی سال ولی هیچکدوم از این مطالب برام جالب نیست). تا رسیدم به یک خانم چشم ابرو مشکی. اینجامجله برام جالبتر شد برای اینکه قیافه خانمه داد میزد که ایرانی است. تیتر مقاله بود زندگی دوباره میترا. با چندتا عکس جالب از دوران جوونی میترا در ایران، کنار دریا با یک کشتی بزرگ در پس زمینه. میترا در این عکس یک لچک کوچک سفید سرش بود و نگاهش سرکش و بی قرار بود. یک عکس دیگر هم بود که یک بار وقتی از زندان به خانه آمده بود گرفته بود، میترا در این عکس خسته به نظر میرسید. عکس بعدی میترا بود با چکمه اسکیمویی و یک پولور خیلی کلفت با یک خنده بزرگ. زیر عکس نوشته بودند که میترا در یکی از مرخصی هایی که از زندان میگرد با شوهر و دو بچه اش از مرز ترکیه فرار میکند و از کشور کویری ایران به سرزمین یخزده شمال سوئد می آید. بزرگترین عکس این مقاله میترای امروز بود، زیبا و جذاب با یک لبخند غمگین. حالا میترا زندگی نامه اش را نوشته است با عنوان خدا میخواهد که تو بمیری . اینجا بودم که فری رسید و ما از کتابخانه اومدیم بیرون.

رفتیم برای خودمون پرسه زدن. و بعد تو یک کافه نشستیم با یکی یک آب پرتقال و شیرینی بادامی. بهار استکهلم خیلی زیباست. اینقدر که آدم گریه اش میگیرد. فری تعریف کرد از سفر نوروزش به ایران و من گفتم از سفرم به یونان. فری که پا شد بره دستشویی، من یک مجله از میز بغلی ام برداشتم. مجله وایس که یک مجله متفاوت مد است مجانی پخش میشود و دیزاین خوبی دارد. مارک های بزرگ همیشه توش تبلیغ دارند. به وسطهای مجله که رسیدم یک عکس آشنا دیدم. بازارچه گلستان! این گزارش در مورد موی خروسی ایرانین کیدز بود و اینکه چطور این بچه ها از موهاشون در برابر بسیجیها دفاع میکنن و کلی در مورد فضای بازارچه گلستان و گشت ارشاد. تیتر گزارش هم بود پلیس مو! در بخشی از این گزارش هم به تلاش برای طراحی مد هماهنگ با ارزشهای اسلامی اشاره شده بود.

فری که اومد سر میز مجله رو نشونش دادم و گفتم ببین ایران ایز اوری ور!

تو قطار نشستم که بیام خونه. مردی که بغل دستم نشسته بود یک کتاب دستش بود. رو جلد کتاب عکس دو تا دختر مقنعه به سر بود. کتاب لولیتا خوانی در تهران نوشته آذر نفیسی. دیگه داشت کم کم مثل فیلمهای سوررئال میشد. با خودم فکر کردم من کجام؟ استکهلم یا تهران؟ تو همین فکر ها بودم که یک خانم میانه سال سوار قطار شد با یک کیف خرید پلاستیکی. هیچکس باور نمیکنه اگه بگم تو کیسه کتاب جدید مرجان ساتراپی بود، مرغ آلو!

امروز صبح گیج از خواب بیدار شدم. سعی کردم خوابهام یادم بیاد، مطمئن بودم که خوابهام تهرانی بود ولی جزئیاتش یادم نمی اومد. نیلز دوش گرفته و صبحونه خورده اومد توی اتاق و گفت تنبل هنوز خوابیدی. پاشو قهوه درست کردم در ضمن تو روزنامه صبح هم یک گزارش بزرگ در مورد تب عمل دماغ در ایران نوشتن. خیلی بامزه است پاشو بخونش، شاید تو هم هوس کردی بری ایران و دماغت رو عمل کنی، بعدش هم زود گفت شوخی کردم. بیچاره خبر نداره که دماغ من عمل کرده است!

راستی هم بامزه بود. مخصوصا وقتی که نویسنده گزارش قضیه عمل دماغ و انواع و اقسام جراحی های پلاستیک رو در ایران به تسنن و تشیع مربوط کرده بود و اینکه چطور خمینی در یک حکم جراحی پلاستیک رو بلامانع اعلام کرد ولی یک روحانی اهل تسنن جراحی پلاستیک رو دخالت در کار خدا میدونه.

جای دیگه ای نوشته بود که این طبیعی است که زنهای ایرانی به دلیل محدودیت هایی که حجاب ایجاد میکند، بیشتر از خواهران غربی اشون به زیبایی صورتشون اهمیت بدن ولی خیلی جالب است که جراحی پلاستیک دربین مردهاهم به شدت رواج دارد. خبرنگار با اندوه و حیرت از دماغهای زیبای ایرانی نوشته بود که به دست تیغ جراح سپرده می شوند.

نمیدونم اگه ایران نبود سر نشریات اینجا چی می اومد، پس ویوا ایران!

نوشین

آوریل 29, 2008

چند روز است که از یونان برگشته ام.

فردای روزی که برگشتم، نوشین بهم تلفن کرد. با نوشین از همون روزهای اولی که اومدم سوئد آشنا شدم. اون روزها خونه امون نزدیک هم بود و هردومون شرایط یکسانی داشتیم به همین دلیل زود با هم جوش خوردیم و صمیمی شدیم. خیلی وقتها با هم میرفتیم پیاده روی تو جنگل. بگذریم که الا ن خیلی دیر به دیر همدیگرو می بینیم (داستانش طولانی است). به هرحال نوشین حدودا سه سال پیش از شوهرش جدا شد. اون موقع دوسالی میشد که من هم جدا شده بودم و تنها زندگی میکردم. نوشین اومد و مدتی پیش من بود تا تونست برای خودش خونه ای بگیره . حالا همونطور که گفتم سه سال از داستان این جدایی گذشته است. جدایی که در مقایسه با مثلا جدایی من بی دردسر و آروم بود اما بعد از گذشت سه سال نوشین هنوز نتونسته است طلاق بگیره. بر اساس قوانین سوئد نوشین یک زن مطلقه است ولی بر اساس قوانین ایران اون هنوز یک زن ازدواج کرده است چون همسر سابق نوشین نمیخواد طلاق نامه رو امضا کند. غم انگیزی ماجرا این است که این مرد اصلا تمایلی به زندگی با نوشین ندارد و هیچ تماس و یا ارتباطی هم با او ندارد اما نوشین رو ممنوع الخروج کرده است. یعنی اینکه نوشین نمیتونه به ایران سفر کنه و به خانواده اش سر بزنه. نوشین الان سی و هفت سالش است. دوست داره با مردی که جدیدا باهاش آشنا شده رابطه اش رو جدیتر کنه و بچه دار بشه ولی همه اینها به نظر غیر ممکن میاد. برای نوشین همه چیز در گرو این طلاق لعنتی است. این در حالی است که همسر سابق نوشین از سوئد رفته است و حالا در ایران با همسر جدیدش زندگی میکند. من همیشه از آدمهایی که به دین رو میارن متعجب میشم ولی وقتی میبینم که بسیاری از زنها مقید به اعتقادات دینی و مذهبی هستند متاسف میشم. یکی از دلایل تباه شدن زندگی نوشین و هزاران زن ایرانی دیگرحاکمیت قوانین دینی بر ایران است.

پروین دولت آبادی

آوریل 15, 2008

در اتاقی رو به دریا در شمال یونان نشسته ام و نقش بر  کاغذ میزنم وقتی از رادیو فارسی زبان میشنوم که پروین دولت آبادی از این دنیا رفته است. یاد پیک کودک و روزهای دور می افتم . شعرهای پروین شاد و پر امید بود. و صحفه شعر پیک همیشه شعری از او را داشت، محمود کیانوش هم بود و گاهگداری مینو دستور. تصویر سازی ها مال کامران افشار بود، البته نه همیشه.  من سالها بعد وقتی که در دانشگاه هنر درس میخواندم ، اوریجنال آن تصویرسازی ها را دیدم که زده بود به دیوار دفتر کارش. آنوقت که من شروع کردم به خواندن پیک دیگر این مجله  در نمی آمد. انقلاب شده بود. چندین دوره جلد شده پیک را در خانه داشتیم. و من سکوت ظهر تابستان را سالها با این مجله ها پر میکردم.  الان هم هر وقت به ایران برمیگردم سری به پیک های ردیف شده در کتابخانه  خانه پدری میزنم. هرچند که حالا دیگر حسابی اوراق شده اند.

رفتم دم پنجره به دریای زیبای آبی نگاه کردم. امروز دریا پر از موج بود. دریا و آسمان یکی شده بودند. خورشید پشت کوه بود.  و باد درختها را درهم و برهم میکرد. اشکهایم در آمد، برای پروین. برای اینکه انقلاب شد و پیک کودک دیگر در نیامد، برای اینکه کتابهای بچگی ام را خواهرزاده هایم درب و داغان کردند. برای اینکه آدمهایی که همسن پدرم هستند یکی بعد از دیگری از دنیا میروند، برای اینکه آن سالها کامران افشار مهاجر با تغییر رشته ام موافقت نکرد و کل مسیر زندگی ام را عوض کرد…

بعد اشکهایم را پاک میکنم و مدادم را دست میگیرم و طرحم را ادامه میدهم.

مقدونیه

آوریل 10, 2008

امروز باید پنجشنبه باشد. اینقدر خوش گذشته است که نمیدونم چند شنبه است. الان در شمال یونان در شهر ساحلی کاوالا نشسته ام و مینویسم. هفته گذشته هفته خوبی بود. اول برنده شدن در یک مسابقه تصویر سازی و چاپ شدن کارم در یازده هزار نسخه و پخش اون در خیلی از کشورهای جهان و یک پول تقریباحسابی و بعد هم این سفر خوب و طولانی. این سفر یک بورس کاری است از طرف مجمع تصویرسازان سوئد. سه هفته اینجا میمونم. اول رفتم اتن. یک چند روزی اونجا بودم و آکروپولیس زیبا رو سیاحت کردم و بعد با قطار اومدم اینجا. کلی عکسهای خوب گرفتم.

اغلب اوقات وقتی سفر میکنم مثلا به ایران و الان به یونان آرزو میکنم که ایکاش همه ملتها درک و احترام فرانسوی ها رو به هنر و فرهنگ داشتن. چیزی که اینروزها توجه ام رو در کاوالا جلب کرده است، ساختمان های زیبای صد ساله و یا شاید کمی جدیدتر باشن که همین طور به حال خود رها شدن تا یکی از اینروزها کوبیده بشن و به جاشون آپارتمانهای بی هویت ساخته بشه. دلیلش هم بالا رفتن قیمت زمین است دقیقا مثل ایران.

خونه ای که من توش هستم مال ۱۹۳۵ است. سبک ساختارگرای اون دوره رو داره و همه مبلمانش با دقت و درستکاری سوئدی حفظ شده است. من مطمئنم که اگر این خونه در اختیار سوئدی ها نبود مدتها پیش تخریب شده بود. معماری این خونه عجیب آرامش بخش است و در من حس زندگی و شادی به وجود میاره.

این چند روز نشسته ام و دارم روی تصاویر داستان فیل در تاریکی مولانا کار میکنم. الان در وسطهای کار هستم تقریبا. ولی اصلا با این کار راحت نیستم. خدا میدونه که چند نفر این داستان رو به تصویر در آوردن و کلا برای من اصلا تازگی نداره. این کار رو به خواهش دوست نویسنده ای قبول کردم و باید تمومش کنم. از طرفی اصلا از نتیجه کار خودم مطمئن نیستم. تصاویرم خشک و جدی هستن. فکر کنم از شاعرانه بودن کار خودخواسته پرهیز کردم و الان موندم که خوب شده و یا بد. به هرحال دیروز روز بدی بود و از همه این نقش های که ساخته بودم بدم می آمد. امروز حس بهتری دارم.

الان باید بشینم و کمی کار کنم (تو این خونه پره از محققین سالمندی که میشنن از صبح تا شب و مینویسند). به آدم احساس داستانهای آگاتا کریستی دست میده!

سیزده به در در استکهلم

آوریل 1, 2008
امروز صبح بعد از صبحانه و قبلا از شروع به کار رفتیم وسیزده امون رو به در کردیم. از خونه تا لب آب پانزده دقیقه پیاده روی بیشتر نیست. احساس خیلی خوبی بود. صبح زود تو طبیعت و صدای
پرنده ها و ما که برای چند لحظه ای نشستیم و به شناور شدن سبزه روی آب نگاه کردیم. اگر همه چیز خوب پیش بره این سبزه که سیزده روز صبورانه سر سفره ما نشست به دریای بالتیک خواهد رسید.

سیزده به در در استکهلم

شب سیزده به در!

مارس 31, 2008

فردا سیزده به در است؟ امیدوارم درست حساب کرده باشم. امسال تصمیم گرفتم که برای نوروز حسابی سنگ تموم بگذارم و کلی برنامه مختلف بگذارم. ولی از همون اول مرتکب کلی اشتباهات تقویمی شدم. برای چهارشنبه سوری کلی مهمون دعوت کردم ولی یکی از معدود دوستان ایرانی حاضر در جشن گفت که ای بابا چهارشنبه سوری که چهارشنبه نیست و سه شنبه است. نمیفهمم چرا اسمش چهارشنبه سوری است. بدتر از همه اینکه من چطور تونستم این تاریخ مهم روفراموش کنم؟ به هر حال مهمونی چهارشنبه سوری به همه خوش گذشت به جز به خودم. در عوض مهمونی نوروز خیلی خوب بود. یک سبزی پلو با ماهی حسابی درست کردم با کوکوی سبزی و کلی مخلفات دیگر. این بار چند تا دوست ایرونی رو دعوت کردم . دوتا ازبچه ها تار و دف آورده بودن و خیلی خوب بود. آذر که هزارسال است ایران نرفته است کلی آبغوره گرفت. حسن هم که مدتهاست اینجا غیر قانونی زندگی میکنه تا خره خره عرق خورد. ولی هرچی بیشتر میخورد بهتر تار میزد. ما هم گذاشتیم تا میخواد بخوره.

حالا واقعا فردا سیزده به در است؟ یادم نیست پارسال سیزده به در چی کار کردیم. پارسال ایران بودم. فکر نکنم کاری کردیم. کلا اون موقعها هم که ایران بودیم جایی نمیرفتیم از بس که همه جا شلوغ بود همیشه. پارسال عید خیلی بهم خوش گذشت. تهران خلوت و قشنگ و خنک بود. من هم از جام تکون نخوردم همون تهرون موندم. کلی کافه نادری رفتم. رفتم تهران ویلا محله قدیمون. به دوستا سرزدم و کلی حال کردم. پارسال از پاکستان رفتم ایران وقتی برگشتم لاهور دیگه نمیشد نفس کشید. به جای هوا، آتیش تو ریه هام میفرستادم. حالا از این حرفها گذشته فردا سیزده به در است ؟

تصمیم گرفته ام صبح بعد از صبحونه سبزه ام رو بردارم ببرم لب آب و کلی آرزوهای خوب خوب کنم. ببینم وقتی آدم سبزه اش رو به آب میده آرزو هم میکنه؟


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.