Archive for مارس, 2008

شب سیزده به در!

مارس 31, 2008

فردا سیزده به در است؟ امیدوارم درست حساب کرده باشم. امسال تصمیم گرفتم که برای نوروز حسابی سنگ تموم بگذارم و کلی برنامه مختلف بگذارم. ولی از همون اول مرتکب کلی اشتباهات تقویمی شدم. برای چهارشنبه سوری کلی مهمون دعوت کردم ولی یکی از معدود دوستان ایرانی حاضر در جشن گفت که ای بابا چهارشنبه سوری که چهارشنبه نیست و سه شنبه است. نمیفهمم چرا اسمش چهارشنبه سوری است. بدتر از همه اینکه من چطور تونستم این تاریخ مهم روفراموش کنم؟ به هر حال مهمونی چهارشنبه سوری به همه خوش گذشت به جز به خودم. در عوض مهمونی نوروز خیلی خوب بود. یک سبزی پلو با ماهی حسابی درست کردم با کوکوی سبزی و کلی مخلفات دیگر. این بار چند تا دوست ایرونی رو دعوت کردم . دوتا ازبچه ها تار و دف آورده بودن و خیلی خوب بود. آذر که هزارسال است ایران نرفته است کلی آبغوره گرفت. حسن هم که مدتهاست اینجا غیر قانونی زندگی میکنه تا خره خره عرق خورد. ولی هرچی بیشتر میخورد بهتر تار میزد. ما هم گذاشتیم تا میخواد بخوره.

حالا واقعا فردا سیزده به در است؟ یادم نیست پارسال سیزده به در چی کار کردیم. پارسال ایران بودم. فکر نکنم کاری کردیم. کلا اون موقعها هم که ایران بودیم جایی نمیرفتیم از بس که همه جا شلوغ بود همیشه. پارسال عید خیلی بهم خوش گذشت. تهران خلوت و قشنگ و خنک بود. من هم از جام تکون نخوردم همون تهرون موندم. کلی کافه نادری رفتم. رفتم تهران ویلا محله قدیمون. به دوستا سرزدم و کلی حال کردم. پارسال از پاکستان رفتم ایران وقتی برگشتم لاهور دیگه نمیشد نفس کشید. به جای هوا، آتیش تو ریه هام میفرستادم. حالا از این حرفها گذشته فردا سیزده به در است ؟

تصمیم گرفته ام صبح بعد از صبحونه سبزه ام رو بردارم ببرم لب آب و کلی آرزوهای خوب خوب کنم. ببینم وقتی آدم سبزه اش رو به آب میده آرزو هم میکنه؟

افتتاحیه

مارس 30, 2008

شش سال پیش در همچین شبی اولین وبلاگم رو راه انداختم. شاید هم هفت سال پیش بود. تازه از ایران اومده بودم. کاری نداشتم و نوشتن مثل همیشه بهترین همراهم بود. از خیلی وقت پیش مینوشتم توی دفترهای جور واجور. بعد از دو سال نوشتن دوستان خوبی تو نت پیدا کرده بودم. اما یک روز وبلاگم رو بستم. به کلی پاکش کردم. حال و روزم خوش نبود یا بهتر بگم خیلی بد بودم. هیچوقت خوب خوب نشدم ولی بهتر شدم. اونوقت بود که تصمیم به دوباره نوشتن گرفتم. اما خیلی پراکنده شد و هرگز هیچ کافه ای مثل کافه ی اولم نشد.حالا ساعت یازده و دو دقیقه امشب کافه ام را دوباره باز میکنم. پر از شور وشوق نوشتن هستم.دوستان عزیز من زمان چقدر سریع میگذرد.