Archive for آوریل, 2008

نوشین

آوریل 29, 2008

چند روز است که از یونان برگشته ام.

فردای روزی که برگشتم، نوشین بهم تلفن کرد. با نوشین از همون روزهای اولی که اومدم سوئد آشنا شدم. اون روزها خونه امون نزدیک هم بود و هردومون شرایط یکسانی داشتیم به همین دلیل زود با هم جوش خوردیم و صمیمی شدیم. خیلی وقتها با هم میرفتیم پیاده روی تو جنگل. بگذریم که الا ن خیلی دیر به دیر همدیگرو می بینیم (داستانش طولانی است). به هرحال نوشین حدودا سه سال پیش از شوهرش جدا شد. اون موقع دوسالی میشد که من هم جدا شده بودم و تنها زندگی میکردم. نوشین اومد و مدتی پیش من بود تا تونست برای خودش خونه ای بگیره . حالا همونطور که گفتم سه سال از داستان این جدایی گذشته است. جدایی که در مقایسه با مثلا جدایی من بی دردسر و آروم بود اما بعد از گذشت سه سال نوشین هنوز نتونسته است طلاق بگیره. بر اساس قوانین سوئد نوشین یک زن مطلقه است ولی بر اساس قوانین ایران اون هنوز یک زن ازدواج کرده است چون همسر سابق نوشین نمیخواد طلاق نامه رو امضا کند. غم انگیزی ماجرا این است که این مرد اصلا تمایلی به زندگی با نوشین ندارد و هیچ تماس و یا ارتباطی هم با او ندارد اما نوشین رو ممنوع الخروج کرده است. یعنی اینکه نوشین نمیتونه به ایران سفر کنه و به خانواده اش سر بزنه. نوشین الان سی و هفت سالش است. دوست داره با مردی که جدیدا باهاش آشنا شده رابطه اش رو جدیتر کنه و بچه دار بشه ولی همه اینها به نظر غیر ممکن میاد. برای نوشین همه چیز در گرو این طلاق لعنتی است. این در حالی است که همسر سابق نوشین از سوئد رفته است و حالا در ایران با همسر جدیدش زندگی میکند. من همیشه از آدمهایی که به دین رو میارن متعجب میشم ولی وقتی میبینم که بسیاری از زنها مقید به اعتقادات دینی و مذهبی هستند متاسف میشم. یکی از دلایل تباه شدن زندگی نوشین و هزاران زن ایرانی دیگرحاکمیت قوانین دینی بر ایران است.

پروین دولت آبادی

آوریل 15, 2008

در اتاقی رو به دریا در شمال یونان نشسته ام و نقش بر  کاغذ میزنم وقتی از رادیو فارسی زبان میشنوم که پروین دولت آبادی از این دنیا رفته است. یاد پیک کودک و روزهای دور می افتم . شعرهای پروین شاد و پر امید بود. و صحفه شعر پیک همیشه شعری از او را داشت، محمود کیانوش هم بود و گاهگداری مینو دستور. تصویر سازی ها مال کامران افشار بود، البته نه همیشه.  من سالها بعد وقتی که در دانشگاه هنر درس میخواندم ، اوریجنال آن تصویرسازی ها را دیدم که زده بود به دیوار دفتر کارش. آنوقت که من شروع کردم به خواندن پیک دیگر این مجله  در نمی آمد. انقلاب شده بود. چندین دوره جلد شده پیک را در خانه داشتیم. و من سکوت ظهر تابستان را سالها با این مجله ها پر میکردم.  الان هم هر وقت به ایران برمیگردم سری به پیک های ردیف شده در کتابخانه  خانه پدری میزنم. هرچند که حالا دیگر حسابی اوراق شده اند.

رفتم دم پنجره به دریای زیبای آبی نگاه کردم. امروز دریا پر از موج بود. دریا و آسمان یکی شده بودند. خورشید پشت کوه بود.  و باد درختها را درهم و برهم میکرد. اشکهایم در آمد، برای پروین. برای اینکه انقلاب شد و پیک کودک دیگر در نیامد، برای اینکه کتابهای بچگی ام را خواهرزاده هایم درب و داغان کردند. برای اینکه آدمهایی که همسن پدرم هستند یکی بعد از دیگری از دنیا میروند، برای اینکه آن سالها کامران افشار مهاجر با تغییر رشته ام موافقت نکرد و کل مسیر زندگی ام را عوض کرد…

بعد اشکهایم را پاک میکنم و مدادم را دست میگیرم و طرحم را ادامه میدهم.

مقدونیه

آوریل 10, 2008

امروز باید پنجشنبه باشد. اینقدر خوش گذشته است که نمیدونم چند شنبه است. الان در شمال یونان در شهر ساحلی کاوالا نشسته ام و مینویسم. هفته گذشته هفته خوبی بود. اول برنده شدن در یک مسابقه تصویر سازی و چاپ شدن کارم در یازده هزار نسخه و پخش اون در خیلی از کشورهای جهان و یک پول تقریباحسابی و بعد هم این سفر خوب و طولانی. این سفر یک بورس کاری است از طرف مجمع تصویرسازان سوئد. سه هفته اینجا میمونم. اول رفتم اتن. یک چند روزی اونجا بودم و آکروپولیس زیبا رو سیاحت کردم و بعد با قطار اومدم اینجا. کلی عکسهای خوب گرفتم.

اغلب اوقات وقتی سفر میکنم مثلا به ایران و الان به یونان آرزو میکنم که ایکاش همه ملتها درک و احترام فرانسوی ها رو به هنر و فرهنگ داشتن. چیزی که اینروزها توجه ام رو در کاوالا جلب کرده است، ساختمان های زیبای صد ساله و یا شاید کمی جدیدتر باشن که همین طور به حال خود رها شدن تا یکی از اینروزها کوبیده بشن و به جاشون آپارتمانهای بی هویت ساخته بشه. دلیلش هم بالا رفتن قیمت زمین است دقیقا مثل ایران.

خونه ای که من توش هستم مال ۱۹۳۵ است. سبک ساختارگرای اون دوره رو داره و همه مبلمانش با دقت و درستکاری سوئدی حفظ شده است. من مطمئنم که اگر این خونه در اختیار سوئدی ها نبود مدتها پیش تخریب شده بود. معماری این خونه عجیب آرامش بخش است و در من حس زندگی و شادی به وجود میاره.

این چند روز نشسته ام و دارم روی تصاویر داستان فیل در تاریکی مولانا کار میکنم. الان در وسطهای کار هستم تقریبا. ولی اصلا با این کار راحت نیستم. خدا میدونه که چند نفر این داستان رو به تصویر در آوردن و کلا برای من اصلا تازگی نداره. این کار رو به خواهش دوست نویسنده ای قبول کردم و باید تمومش کنم. از طرفی اصلا از نتیجه کار خودم مطمئن نیستم. تصاویرم خشک و جدی هستن. فکر کنم از شاعرانه بودن کار خودخواسته پرهیز کردم و الان موندم که خوب شده و یا بد. به هرحال دیروز روز بدی بود و از همه این نقش های که ساخته بودم بدم می آمد. امروز حس بهتری دارم.

الان باید بشینم و کمی کار کنم (تو این خونه پره از محققین سالمندی که میشنن از صبح تا شب و مینویسند). به آدم احساس داستانهای آگاتا کریستی دست میده!

سیزده به در در استکهلم

آوریل 1, 2008
امروز صبح بعد از صبحانه و قبلا از شروع به کار رفتیم وسیزده امون رو به در کردیم. از خونه تا لب آب پانزده دقیقه پیاده روی بیشتر نیست. احساس خیلی خوبی بود. صبح زود تو طبیعت و صدای
پرنده ها و ما که برای چند لحظه ای نشستیم و به شناور شدن سبزه روی آب نگاه کردیم. اگر همه چیز خوب پیش بره این سبزه که سیزده روز صبورانه سر سفره ما نشست به دریای بالتیک خواهد رسید.