امروز باید پنجشنبه باشد. اینقدر خوش گذشته است که نمیدونم چند شنبه است. الان در شمال یونان در شهر ساحلی کاوالا نشسته ام و مینویسم. هفته گذشته هفته خوبی بود. اول برنده شدن در یک مسابقه تصویر سازی و چاپ شدن کارم در یازده هزار نسخه و پخش اون در خیلی از کشورهای جهان و یک پول تقریباحسابی و بعد هم این سفر خوب و طولانی. این سفر یک بورس کاری است از طرف مجمع تصویرسازان سوئد. سه هفته اینجا میمونم. اول رفتم اتن. یک چند روزی اونجا بودم و آکروپولیس زیبا رو سیاحت کردم و بعد با قطار اومدم اینجا. کلی عکسهای خوب گرفتم.
اغلب اوقات وقتی سفر میکنم مثلا به ایران و الان به یونان آرزو میکنم که ایکاش همه ملتها درک و احترام فرانسوی ها رو به هنر و فرهنگ داشتن. چیزی که اینروزها توجه ام رو در کاوالا جلب کرده است، ساختمان های زیبای صد ساله و یا شاید کمی جدیدتر باشن که همین طور به حال خود رها شدن تا یکی از اینروزها کوبیده بشن و به جاشون آپارتمانهای بی هویت ساخته بشه. دلیلش هم بالا رفتن قیمت زمین است دقیقا مثل ایران.
خونه ای که من توش هستم مال ۱۹۳۵ است. سبک ساختارگرای اون دوره رو داره و همه مبلمانش با دقت و درستکاری سوئدی حفظ شده است. من مطمئنم که اگر این خونه در اختیار سوئدی ها نبود مدتها پیش تخریب شده بود. معماری این خونه عجیب آرامش بخش است و در من حس زندگی و شادی به وجود میاره.
این چند روز نشسته ام و دارم روی تصاویر داستان فیل در تاریکی مولانا کار میکنم. الان در وسطهای کار هستم تقریبا. ولی اصلا با این کار راحت نیستم. خدا میدونه که چند نفر این داستان رو به تصویر در آوردن و کلا برای من اصلا تازگی نداره. این کار رو به خواهش دوست نویسنده ای قبول کردم و باید تمومش کنم. از طرفی اصلا از نتیجه کار خودم مطمئن نیستم. تصاویرم خشک و جدی هستن. فکر کنم از شاعرانه بودن کار خودخواسته پرهیز کردم و الان موندم که خوب شده و یا بد. به هرحال دیروز روز بدی بود و از همه این نقش های که ساخته بودم بدم می آمد. امروز حس بهتری دارم.
الان باید بشینم و کمی کار کنم (تو این خونه پره از محققین سالمندی که میشنن از صبح تا شب و مینویسند). به آدم احساس داستانهای آگاتا کریستی دست میده!