پروین دولت آبادی

By کافه چی

در اتاقی رو به دریا در شمال یونان نشسته ام و نقش بر  کاغذ میزنم وقتی از رادیو فارسی زبان میشنوم که پروین دولت آبادی از این دنیا رفته است. یاد پیک کودک و روزهای دور می افتم . شعرهای پروین شاد و پر امید بود. و صحفه شعر پیک همیشه شعری از او را داشت، محمود کیانوش هم بود و گاهگداری مینو دستور. تصویر سازی ها مال کامران افشار بود، البته نه همیشه.  من سالها بعد وقتی که در دانشگاه هنر درس میخواندم ، اوریجنال آن تصویرسازی ها را دیدم که زده بود به دیوار دفتر کارش. آنوقت که من شروع کردم به خواندن پیک دیگر این مجله  در نمی آمد. انقلاب شده بود. چندین دوره جلد شده پیک را در خانه داشتیم. و من سکوت ظهر تابستان را سالها با این مجله ها پر میکردم.  الان هم هر وقت به ایران برمیگردم سری به پیک های ردیف شده در کتابخانه  خانه پدری میزنم. هرچند که حالا دیگر حسابی اوراق شده اند.

رفتم دم پنجره به دریای زیبای آبی نگاه کردم. امروز دریا پر از موج بود. دریا و آسمان یکی شده بودند. خورشید پشت کوه بود.  و باد درختها را درهم و برهم میکرد. اشکهایم در آمد، برای پروین. برای اینکه انقلاب شد و پیک کودک دیگر در نیامد، برای اینکه کتابهای بچگی ام را خواهرزاده هایم درب و داغان کردند. برای اینکه آدمهایی که همسن پدرم هستند یکی بعد از دیگری از دنیا میروند، برای اینکه آن سالها کامران افشار مهاجر با تغییر رشته ام موافقت نکرد و کل مسیر زندگی ام را عوض کرد…

بعد اشکهایم را پاک میکنم و مدادم را دست میگیرم و طرحم را ادامه میدهم.

برچسب‌ها:

2 نظر to “پروین دولت آبادی”

  1. miniroom می گوید:

    چرا دیگه نمی نوسیس خیلی قلمت مهربونه..بنویس زودتر

  2. miniroom می گوید:

    نمی نویسین رو اشتباه تایپ کردم

يك پاسخ برايش بگذاريد