دیروز قرار بود فری رو ببینم. تو کتابخونه منتظرش بودم. برای گذروندن وقت شروع کردم به ورق زدن مجله ای که روی میز بود. این مجله که اسمش آملیا است برای زنهای بالای سی سال منتشر میشه. نوشته ها و عکسهای مجله رو که در مورد مد و روشهای لاغر شدن و دستور غذا و مطالب دیگر از این قبیل بود را تند تند نگاه میکردم (من زن هستم و بالای سی سال ولی هیچکدوم از این مطالب برام جالب نیست). تا رسیدم به یک خانم چشم ابرو مشکی. اینجامجله برام جالبتر شد برای اینکه قیافه خانمه داد میزد که ایرانی است. تیتر مقاله بود زندگی دوباره میترا. با چندتا عکس جالب از دوران جوونی میترا در ایران، کنار دریا با یک کشتی بزرگ در پس زمینه. میترا در این عکس یک لچک کوچک سفید سرش بود و نگاهش سرکش و بی قرار بود. یک عکس دیگر هم بود که یک بار وقتی از زندان به خانه آمده بود گرفته بود، میترا در این عکس خسته به نظر میرسید. عکس بعدی میترا بود با چکمه اسکیمویی و یک پولور خیلی کلفت با یک خنده بزرگ. زیر عکس نوشته بودند که میترا در یکی از مرخصی هایی که از زندان میگرد با شوهر و دو بچه اش از مرز ترکیه فرار میکند و از کشور کویری ایران به سرزمین یخزده شمال سوئد می آید. بزرگترین عکس این مقاله میترای امروز بود، زیبا و جذاب با یک لبخند غمگین. حالا میترا زندگی نامه اش را نوشته است با عنوان خدا میخواهد که تو بمیری . اینجا بودم که فری رسید و ما از کتابخانه اومدیم بیرون.
رفتیم برای خودمون پرسه زدن. و بعد تو یک کافه نشستیم با یکی یک آب پرتقال و شیرینی بادامی. بهار استکهلم خیلی زیباست. اینقدر که آدم گریه اش میگیرد. فری تعریف کرد از سفر نوروزش به ایران و من گفتم از سفرم به یونان. فری که پا شد بره دستشویی، من یک مجله از میز بغلی ام برداشتم. مجله وایس که یک مجله متفاوت مد است مجانی پخش میشود و دیزاین خوبی دارد. مارک های بزرگ همیشه توش تبلیغ دارند. به وسطهای مجله که رسیدم یک عکس آشنا دیدم. بازارچه گلستان! این گزارش در مورد موی خروسی ایرانین کیدز بود و اینکه چطور این بچه ها از موهاشون در برابر بسیجیها دفاع میکنن و کلی در مورد فضای بازارچه گلستان و گشت ارشاد. تیتر گزارش هم بود پلیس مو! در بخشی از این گزارش هم به تلاش برای طراحی مد هماهنگ با ارزشهای اسلامی اشاره شده بود.
فری که اومد سر میز مجله رو نشونش دادم و گفتم ببین ایران ایز اوری ور!
تو قطار نشستم که بیام خونه. مردی که بغل دستم نشسته بود یک کتاب دستش بود. رو جلد کتاب عکس دو تا دختر مقنعه به سر بود. کتاب لولیتا خوانی در تهران نوشته آذر نفیسی. دیگه داشت کم کم مثل فیلمهای سوررئال میشد. با خودم فکر کردم من کجام؟ استکهلم یا تهران؟ تو همین فکر ها بودم که یک خانم میانه سال سوار قطار شد با یک کیف خرید پلاستیکی. هیچکس باور نمیکنه اگه بگم تو کیسه کتاب جدید مرجان ساتراپی بود، مرغ آلو!
امروز صبح گیج از خواب بیدار شدم. سعی کردم خوابهام یادم بیاد، مطمئن بودم که خوابهام تهرانی بود ولی جزئیاتش یادم نمی اومد. نیلز دوش گرفته و صبحونه خورده اومد توی اتاق و گفت تنبل هنوز خوابیدی. پاشو قهوه درست کردم در ضمن تو روزنامه صبح هم یک گزارش بزرگ در مورد تب عمل دماغ در ایران نوشتن. خیلی بامزه است پاشو بخونش، شاید تو هم هوس کردی بری ایران و دماغت رو عمل کنی، بعدش هم زود گفت شوخی کردم. بیچاره خبر نداره که دماغ من عمل کرده است!
راستی هم بامزه بود. مخصوصا وقتی که نویسنده گزارش قضیه عمل دماغ و انواع و اقسام جراحی های پلاستیک رو در ایران به تسنن و تشیع مربوط کرده بود و اینکه چطور خمینی در یک حکم جراحی پلاستیک رو بلامانع اعلام کرد ولی یک روحانی اهل تسنن جراحی پلاستیک رو دخالت در کار خدا میدونه.
جای دیگه ای نوشته بود که این طبیعی است که زنهای ایرانی به دلیل محدودیت هایی که حجاب ایجاد میکند، بیشتر از خواهران غربی اشون به زیبایی صورتشون اهمیت بدن ولی خیلی جالب است که جراحی پلاستیک دربین مردهاهم به شدت رواج دارد. خبرنگار با اندوه و حیرت از دماغهای زیبای ایرانی نوشته بود که به دست تیغ جراح سپرده می شوند.
نمیدونم اگه ایران نبود سر نشریات اینجا چی می اومد، پس ویوا ایران!
برچسبها: مد, جامعه ایرانی, روزنامه نگاری غربی, آزادی های فردی



می 14, 2008 در t 12:12 ب.ظ
به این مدل میگن فانکی !