بی نام

By کافه چی

الان ساعت هشت و نیم شب است و من دلم میخواهد برم سرم را بگذارم و بمیرم.
هوا روشن است مردی با ساکش از کوچه میگذرد.
نمیدونم کی شادی زندگی ام رو از من گرفت. دوست دارم لذت ببرم از زندگیم و از هرچی که دارم و از هرچی که ندارم. آرزوش رو دارم…ولی دلتنگم. خیلی هم دلتنگم. اکثر اوقات به مرگ فکر میکنم. خیلی وقتها فکر میکنم به یک سنگ بزرگ که به پام میبندم و بعد ژرفای آب و رفتن به عمق و فراموش کردن. وقتی زمستون بود و تاریک به یک گودال فکر میکردم. گودالی که در حیاط خونه کنده بودم. میرفتم و در گودال دراز میکشیدم و بعد به این فکر میکردم که حال کی میخواد روم خاک بریزه. حس دراز کشیدن در گودال آرومم میکرد.
دوست داشتم شادی ام رو پیدا میکردم و یا می مردم.
این تنهایی خسته ام کرده است. و این خستگی خیلی خیلی عمیق است.

یک پاسخ to “بی نام”

  1. sababoy می گوید:

    آنطرف تر، خیلی نزدیکتر از شیطان، مهربانی نام تو را بیادم می آورد و دوست داشتن را. یک خدا دارم و یک دنیا امید. سرم را بالا می گیرم و به اینکه عاشم و ترا را از یاد نبرده ام فخر می فروشم.

    Over there, really nearer that devil, a kind makes me remember you and loving you, I have a God and a world of hope. I keep my head up and pride that I’m lover and didn’t forger you

يك پاسخ برايش بگذاريد