ایرانی

By کافه چی

ساعت چهار و نیم صبح شنبه است. خیلی وقت است که بیدارم. خوابم نمی برد. مال  چلوکباب دیشب است. من هم که بعد از چندین سال گیاه خواری ، گوشت خیلی برام سنگین است. ما رو باش که فکر کرده بودیم روز شنبه رو کلی میخوابیم.

خیلی وقت است که ننوشته ام. سالهای سال یعنی از اون موقع که نوشتن یاد گرفتم تا همین ده سال پیش بدون نوشتن نمیتونستم زندگی کنم ولی نمیدونم چی شد که دیگه بی خیالش شدم. حالا هم اگه سکوت شب نبود به صرافتش نمی افتادم.

و اما این روزها از وقتی که رفتم ایران و برگشتم، هر لحظه و هر ساعت اخبار ایران رو دنبال میکنم. وقایع اخیر ایران باعث سر بلندی ما شد. دیدن خیل دخترها و پسرهای جوون و شجاعی که به طور خودجوش تصمیم به تغییر گرفتن باعث شد که دنیا به چشم دیگه ای به ما نگاه کنه. همین چند هفته پیش بود که  گذارم به کپنهاگ افتاد. صبح خیلی زود بود. از برلین با اتوبوس به سمت استکهلم راه افتاده بودم. در کپنهاگ پیاده شده بودم و مجبور بودم چندساعتی صبر کنم تا قطار استکهلم رو بگیرم. خیابانهای اطراف ایستگاه قطار پر از زنان خودفروش و مواد فروشان و آدمهای پاتیل و داغون بود. اول زیاد اهمیت ندادم و فکر کردم تا باز شدن ایستگاه همین جا می ایستم.  زنی فاحشه رو دیدم که از فرط بی خودی نتونسته بود شلوارش رو بالا بکشه و شورت پاره پاره و قدیمی اش هم روی رانهای لاغر و کبودش افتاده بود. زنک با همون وضع رقت انگیز تلوتلو خوران جلو میرفت.  من هم چمدان گنده ام رو دنبال خودم کشیدم و بدون اینکه بدونم کجا میرم از اونجا رفتم.  هنوز خیلی دور نشده بودم که دختر دوچرخه سواری رو دیدم که به من نزدیک میشد. زنی بود در سن و سال خودم. حدسم بر این بود که در این صبح زود یک روز تعطیل سر کار میرفت. از همون فاصله دور تونستم عبارت ایرانی رو روی پولورش بخونم. عبارت سفیدی که روی سیاهی لباسش خوب دیده میشد. با خط قشنگی که شاید یاقوت بود. زیرش هم به انگلیسی ایرانین. حضورش در اون صبح زود و در اون مکان عجیب خیلی غریب ولی زیبا بود. پیش خودم گفتم این هم یک دهه پنجاهی دیگر است. که در سالهای انقلاب دامن لباس مادرش رو گرفته است و با او در تظاهراتها همراه شده است. هنوز بچه بوده که جنگ شده است ولی جنگ تا پایان سالهای نوجوانی اش طول کشیده و حتی دامن گیر سالهای جوانی اش هم شده است. همان روزهای بمباران به مدرسه رفته است و ناظم مدرسه شلوارش رو که بالا زده،جوراب سفیدش را دیده و از صف بیرونش کشیده است. در عین حال شاهد اعدام چندتایی پسرعمو و دخترخاله در سالهای شصت بوده است. خدا میدونه چطور بعدها به امید یک زندگی بهتر ایران رو ترک میکنه.اما چندین سال به اینکه خودش رو به غربت عادت بده میگذره، شاید هنوز هم عادت نکرده باشه. حالا بعد از این همه سال، بعد از اون کودکی گم شده، جوانی برباد رفته و بزرگسالی پر از حادثه امیدوار شده. روی پولورش به نشانه همبستگی با هموطناش عبارت ایرانی رو چاپ میکنه و در این صبح خیلی زود تابستونی اون رو میپوشه. دوچرخه اش رو ورمیداره و خیابونهای کپنهاگ رو برای رفتن به سرکار زیرپا میگذاره .

یک پاسخ به “ایرانی”

  1. زینب می گوید:

    من هم خوشحالم که یک بار دیگه مردم ایران قدرت خودشون رو نشون دادند.
    اما متاسفم برای این قدرت طلبان که هیچ وقت از تاریخ درس نمی گیرند. هنوز سی سال از سقوط شاه نمی گذره که یک شاه دیگه ظهور کرده.

    می دونید … ناراحتم برای مملکتم. نمی دونم کی دست خائنان از این خاک آباد کوتاه میشه. اینقدر کوتاه که یکی بعد از دیگری نیاد و بخواد منفعتی بکنه و تاریخ ننگین دیگه ای بسازه و بره. دوست دارم این مردم دیگه نگذارند که شاه دیگه ای در هر لباسی ظهور کنه. من منتظر اون روزم.

پاسخ دهید